سکوت سرشار از نا گفته هاست....پس سکوت می کنم
كاش زندگي ام را هوسي در پي بود
تا در دادگاه روزگار
خو دانسته باشم
ب چه جرم محكوم مي شوم.....م
نمیدانم چرا کاغذ سفیدم با قلمی سرخ سیاه شد......؟؟؟م
امروز انتظارم به نگاه
نگاهم به اشک
اشکم به بغض
بغض ام به فریاد
فریادم به سکوت رسیده است.......
و سکوت ام تنها با حسرت شکست،خرد شد و از بین رفت
ندارم چیزی برای نشان هویت،
در پس این سکوت سنگین خود را داشتم.....
شکست ،خرد شد....و
حالا این صدای خرد شدن آدمی است که زیر پوتین های سیاه
له می شود و
تنها درخشش کوچکی می ماند که زیر طلوع آفتاب فردا،
شاید ، فقط شاید چشمی را آزار دهد....م
جناب آقای سلحشور من اصلا کاری ندارم که بیست میلیارد مملکت را هدر داده ای و اصرار داری که شش میلیارد است . و از اینکه خیال مردم را نسبت به یوسف و قصه زیبایش خراب کرده ای ناراحت نیستم .
و به رگ غیرتم برنمی خورد که ساق پای زلیخا و گردن زن یوذارسیو پیداست .
و از این که اردلان به جای جبرییل بازی می کند خنده ام نمی گیرد .
و از این که خیال می کنی از همه علما و فضلای قم باسوادتری و می توانی بفهمی کدام روایت صحیح است و کدام خراب و جواب سبحانی و شیخ حسین و…را با قدرت تمام می دهی هیچ خیالی ندارم .
و مطمئن باش از این که هنوز نمی دانی زبان معیار چیست و گونه های زبانی چیست از تو انتقاد نمی کنم.
و تعجب نمی کنم وقتی یک برده بی سواد می گوید ” کاهنان ما را به استعمار کشیده اند و مانع توسعه یافتگی مملکت مصر شده اند ”
و یا مسئول آن دو سیلویی که قرار است هفت سال گندم را نگهداری کنند به کسی می گوید ” نام شما در لیست نیست ” .
و به من چه که نمي دانی آن زمان نمی گفتند ” سوریه ”
و اهرام مصر بعد از یوسف ساخته شده اند .
و اصلا به من چه که زلیخا جوان شد را از کجا درآوردی .
کسی کاری ندارد که روایت شما توراتی است نه قرآنی .
از این که پرتقال تامسون را جای ترنج به خورد زیبارویان مصر می دهی.
و موش پلاستیکی را جای موش واقعی بازی می دهی گله ندارم .
من گله نمی کنم چون جوابت این است که این آقا نماز نمی خواند و غرض مرض دارد .
و کاری ندارم که یعقوب از هزار کیلومتری بوی یوسف را می شنود ولی از نزدیک نمی داند کدام یوسف است .
و یوسف یک قسمت عالم الغیب است و یک قسمت هم سلولی اش را نمی شناسد .
و از این که یک گله بیست گوسفندی را یازده چوپان می رانند شگفت زده نیستم .
و از این که یعقوب یک آدم جاهل و احمق نشان داده شد نمی پرسم در حالی که زلیخا عارفی بالله بود که حقایق عرفان را درک کرده بود ولی یعقوب هنوز اسماعیلش را ذبح نکرده بود .
فقط یک سوال مهم دارم . این گفت و گو و محاوره زیر را که در حد اعجاز است از کجایت درآورده ای ؟
یعقوب : آه آنها چیستند . کوهند یا تپه .
یکی از بچه های یعقوب : نه آنها اهرام مصرند .
یعقوب : اهرام مصر ؟
یکی از بچه ها : آری اهرام و این ها ساخته دست بشرند .
یعقوب : اوهوم
یکی بود ، یکی نبود
وقتی این بود ، اون نبود
وقتی اون بود ، این نبود
کاش.......
یکی بود یکی نبود،اول قصه ها نبود.
نترس از هجوم حضورم ، چیزی جز تنهایی با من نیست...............
خشکی پاییزرا کنار زدم....
به سردی زمستان رسید م....
می ترسم بهار هم دروغ باشد......
دختر گوشه ی اتاق تاریک که تنها با نور قرمزی روشن شده بود ایستاده بود ، بوی سیگار تلخی که به مشام می رسید از تلخی کاری که مجبور به انجام آن شده بود بیشتر نبود.
پی یک ادرس بود....در پی آدرس کسی که مدتها به دنبالش بود به اینجا رسیده بود، بهش گفته بودند تنها یک نفر آدرسش را می داند و اینجا ایستگاه آخر بود.....
سایه ی سنگین مردی را روی صورتش احساس کرد، نه راه پس داشت نه......چرا ! راه پیش داشت ، دکمه های مانتواش را باز کرد ،کیفش را روی زمین انداخت و شال آبی اش را کنار تخت گذاشت....
روی تخت نشست.....اینجا ایستگاه آخر بود.
جسم مرد از سایه اش سنگین تر بود و حتی دست و پا زدن هایش هم فایده ای نداشت، نمی دانست چه مدت گذشت......
حالا مرد کنار رفته و دختر لبه ی تخت نشسته و لحاف را به دور خود پیچیده...صدای قهقهه ی مرد سکوت اتاق را شکسته بود.سیگاری پک زد.....
هوز تمام نشده.....
مرد به دختر نزدیک شد، لحاف را پس کشید، دختر دیگر مقاومتی نداشت... دیگر چیزی برای مقاومت نداشت، آخه اینجا ایستگاه آخر بود.
صورتش مات بود و رنگش پریده بود. حتی پلک هم نمی زد و با نور مهتابی که به صورتش تابیده بود به یک مرده می مانست.
مرد وقتی دید دختر دیگر تقلا نمی کند سنگینی اش را از روی تن نیمه جان دختر بلند کرد، دیگر نمی خندید.... به طرف میز رفت و آدرسی را روی تکه کاغذی نوشت. روی تخت انداخت و سیگاری روشن کرد.
دختر بلند شد نشست، دیگر از برهنه بودن خود شرم نداشت. کاغذ را برداشت و گیره ی مویش را که به شکل عروسک کوچک قرمز رنگ بود روی تخت جا گذاشت و رفت.
خیابان شلوغ بود و دختر با قدم های تند از میان ادمک های شهر می گذشت و با نگاه خیره اش از آنها می پرسید: که چرا......چرا در این شهر بهای یه آدرس اینقدر سنگین است....و او نمی دانست که چرا در این زمستان سرد و خشک، تنش داغ و خیس است......